تبليغاتX
.¸¸.•*´¨`*•گدای نگاه قاصدک.¸¸.•*´¨`*•.

.¸¸.•*´¨`*•گدای نگاه قاصدک.¸¸.•*´¨`*•.

...قاصدک ها براي پرواز بايد جدايي را برگزينند و اين آغاز سرگرداني هاست

 

*خوش اومدی!

*

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 9:1  توسط ♥قاصدک♥ 

لطفا از "لحظه" لذت ببرید.

 

برای ناراحت بودن خیلی وقت داری , پس چرا به فردا موکولش نكني؟ مارك فيشر

1

از امروز همه چیز را از نو آغاز کنیم.

 2

برای رسیدن به موفقیت باید مثل زمان کودکی کنجکاو باشید."انتونی رابينز "

3

به طبیعت برویم!

4

5

6

برای خودتان برای دل خودتان جشن بگیرید و شاد باشید!

 

7

ارزوی ارامش .ارزویی فراگیر.

7

8

کمی در زندگی خود رنگ جاری کنیم .

9

11

به جزئیات بی توجه نباشیم کمی دقیق تر شویم.

چرا از زیبایی ها به سادگی  بگذریم و منتظر چیزی دیگر باشيم ؟

12

لذت یعنی چی؟یعنی کیف کردن از تمام چیزهای کوچک.

13

14

شما می توانید از نیویورک تا کالیفرنیا را با چراغ های اتوموبیل رانندگی کنید بدون اینکه نیاز داشته باشید تمام راه را ببینید.."راز "

15

دلتان برای هیجانات دوران کودکی تنگ نشده؟

16

تغییرات کوچک ایجاد کنیم !حداقل برای قابل تحمل تر کردن خیلی از چیزها.

17

18

"موفق باشید وشاد و پایدار!"

*

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 8:59  توسط ♥قاصدک♥  | 

تو را می خوانم...

 

 

تو را می خوانم ....

هر صبح طلوع دیگر است به انتظار فردای من

قاصدک خوش خبرم روزهاست که نیامده

ومن در پشت پنجره تنهایی تو را می خوانم و خا طرات را.

خواهم ماند تنها در انتظار تو

 

چرا نوشتم در برگ تنها ییم برایت نمیدانم

روزی خواهی آمد، میدانم

گریان نمی مانم.خندانم برای ورودت ای عشق من

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 2:21  توسط ♥قاصدک♥  | 

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ...

و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران

عاشقانه بهار سپرد.

 *

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 0:52  توسط ♥قاصدک♥  | 

*Happy birth day to me*

درست هفده سال پیش در چنین روزی، گِلِ سرشتم، فرصت «بودن» یافت و از نیستی به هستی طلوع کردم.
آن روز، همه وجودم هنوز عطر لبان «او» بود، از آن هنگام که لب بر دلم گذارد و از خود در من دمید، تا «من» شوم.
با آنکه به هستی آمده بودم و در آغوش پدر و مادر آرمیده بودم، ولی احساس غربت می‌کردم.
اصلاً به کدامین دلیل به دنیا آمده بودم؟ در این ظرف محدود زمان و مکان چه باید کنم که دیگری نتوانست کرد؟…
شاید هنوز زود بود که بدانم…

یاد باد روز اول را که بهترین بودم، خوب‌ترین.
روزها از پی هم گذشتند، و روزگاران. من هدیه «او» را هر روز بیش از دیروز می‌آلودم. بوسه‌گاهش که روز اول قرمزی غنچه رُز را داشت، روز به روز کدرتر می‌شد.
روزگار هرچه پیشتر می‌رفت، زندگی زشت‌تر می‌شد.
چه باید کرد در این گنبد دوّار؟ به کدامین سو بدوم؟ که را بخوانم در حالی‌که همه سرگردانند؟…

شانزده سال زشت و زیبا را در همین وادی گذراندم. امّا حالا دیگر برای دانستن زود نیست، دیر است! حالا شاید فقط اندک فرصتی برای جبران باشد، شاید هم نه!
بدون شک می‌شد که بهتر باشم و اگر نشد، جز من کسی را تقصیر نیست. امّا «او» می‌دانست که نمی‌توانم «هم‌او» بمانم، با این حال خود از من دریغ ننمود. کاش باز چنین کند و شانزده سال فرصت‌سوزیم را ببخشاید.
باز «او» می‌داند که از این پس هم نخواهم توانست چون «او» باشم. کاش «امید به بخشایشش» را هماره در دلم زنده دارد.

به هر صورت،هفدهمین بیست و چهار دی‌ای که من «من» شدم، گرامی باد.
باشد که از این پس شود که به از این شود…

 

آخ جون!تولدم مبارک!

وای یه عالمه کیکو خودم تهنایی خوردم.

تولد تولد تولدم مبارک

مبارک مبارک

تولدم مبارک

بیام شمع ها رو فوت کنم

که صد سال زنده باشم.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 2:0  توسط ♥قاصدک♥  | 

تولدی دیگر

تولد

من اکنون ایستاده ام و خود را می نگرم

که دارم از پس تکه ابرهای نمودین خویش سر می زنم

طلوع خود را می نگرم

و خود را به نرمی و رضایت،

غرق لذت و امید

تسلیم او می کنم.

او که مرا در خود می مکد

و من همچنان ساکت می مانم تا تمام شوم!

نسیم امید بر چهره ام می وزد ومن،

در نشئه ی مطبوع نیست شدن هایم،

غرقه در شکر و اشک،

در انتظار آنم که از آن پر شوم.

احساس می کنم که آن چه اکنون در من می جوشد،

سرا پایم را فرا می گیرد،

تمام "هستن" م را لبریزمی کند.

همه ی لکه هایی را که از اثر انگشت های طبیعت

بر دیواره های "بودن" م  مانده بود،میزداید.

مرا در خود می شوید.

دیگرم می سازد ومن،

گرم این لذت درد آمیز تولد خویش،

ساکت مانده ام.

اما نمی دانی!

این که در من فرا می رسد به عظمت همه ی این هستی است،

چه می گویم؟

به عظمت ابدیت است.

 به عظمت مطلق است و به هراس بی کرانگی!

سنگینی آفرینش را دارد و جلال خدا را

و "بودن" من،

این قفس تنگ و ناتوان،

گنجایش آن را ندارد.

احساس می کنم که در خود فرو می شکنم،

نمی دانم چیست؟ اما بی تابم.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 1:37  توسط ♥قاصدک♥  | 

انتظار

 

 انتظار

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:22  توسط ♥قاصدک♥  | 

قاصدك ها ...

قاصدك ها وقي عاشق مي شوند ،

خود را به دست باد مي سپارند

اما

واي بر آن روزي كه باد عاشق شود...

قاصدک

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 1:48  توسط ♥قاصدک♥  | 

چیستی تو ای عشق

  دیدگان در قاب اندوه

  سرد و خاموش خفته بودند

  زود تر از تو نگفته ها را

   با زبان نگه گفته بودند

   از من و هر چه در من نهان بودی

  می رمیدی می رهیدی

  یام آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خوش

می کشیدی می کشیدی

آخرین بار آخرین بار

آخرین لحظه تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید ومن گوش کردم

خشخش برگهای خزان را

باز خواندی باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گر چه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه!هرگز ندانستم ای عشق

چیستی تو کیستی تو


 عشق

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 1:32  توسط ♥قاصدک♥  | 

قاصدک هان.چه خبر آوردی؟

               

قاصدک 

 

قاصدک

قاصدک هان.چه خبر آوردی؟

ازکجا.وزکه خبر آوردی؟


خوش خبر باش.اما

گرد بام و درمن

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری.نه زدیار و دیاری--باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی باکس

برو آنجا که تورا منتظرند

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصدک تجربه های همه تلخ

با دلم میگوید

که دروغی تو.دروغ

که فریبی تو.فریب

قاصدک!هان...آخر

ای وای!!!

راستی آیا رفتی با باد !؟

با توام.آی!!!

کجا رفتی؟

آی!!!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی.جایی؟

در اجاقی_طمع شعله نمیبندم_خردک شوری هست هنوز؟

قاصدک

ابرها همه عالم شب و روز

دردلم میگریند

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:5  توسط ♥قاصدک♥  |